
استاد مصطفي ملكيان طی سخنرانی که مدتی قبل در میان جمعی از اصلاح طلبان برگزار گردید، به توصیف علل و عوامل فرهنگی عقبماندگي ايرانيان پرداختند و در خصوص آن بیست عامل را به شرح زیر، مورد توجه قرار دادند: 1. پيشداوري، 2. دگماتيسم وجمود، 3. خرافهپرستي، 4. بهادادن به داوريهاي ديگران نسبت به خود، 5. همرنگي با جماعت، 6. تلقينپذيري، 7. القاپذيري، 8. تقليد، 9. تعبد، 10. شخصيتپرستي، 11. تعصب، 12. اعتقاد به برگزيدگي، 13. تجربه نيندوختن از گذشته، 14. جدي نگرفتن زندگي، 15. ديدگاه مبتذل نسبت به كار، 16. قائل نبودن به رياضت، 17. از دست رفتن قوه تميز بين خوشايند و مصلحت، 18. زيادهگويي، 19. زبان پريشي، 20. ظاهرنگري. متن کامل این سخنرانی تقدیم می گردد:
***
در صد سال اخير بیشتر كساني كه درباره مشكلات جامعه سخن گفته و مطالعه كردهاند، معمولا مجموعه علل و عواملي را كه باعث اين همه مشكلات علمي و مسائل نظري براي جامعه شده است و بيچارگي و بدبختي جامعه ما را فراهم آورده را در سه محور كندوكاو كردهاند.
اولين محور مداخله كشورهاي خارجي، استعمار و انواع و اقسام سلطهطلبيها بوده است. دومين نكته رژيمهاي سياسي حاكم و مساله سوم تلقي مردم از دين بوده است.
اين سه عامل تاكنون بيشتر مورد تاكيد بوده است و بسته به ديدگاههاي مختلف بر يكي از اين عوامل بيشتر تاكيد شده است. اگرچه معمولا كسي هم نيست كه دو عامل را انكار كرده باشد. اما مسالهاي كه مهمتر از اين سه عامل است وضع فرهنگي مردم است. به تعبير ديگر آسيبشناسي فرهنگي مردم ايران و اينكه به لحاظ فرهنگي چه امور نامطلوبي در ذهن و ضميرشان راسخ شده است. بنابراين سخنان من به معناي انكار سه عامل ديگر نيست. ولي تاكيد بر اين است كه مهمتر ازآن نگرشهاي فرهنگي ماست.
در باب نگرشهاي فرهنگي هم من يك تفسير دوگانه دارم.
من معتقدم وقتي گفته ميشود كه از ماست كه بر ماست و اينكه گفته ميشود ما بايد از درون تغيير كنيم دو نوع تغييركردن مراد است كه من به يك نوع آن ميپردازم.
گاه وقتي گفته ميشود كه ما بايد عوض شويم، يعني تا ما رفتار اخلاقي سالمي نداشته باشيم وضعمان بهبود پيدا نميكند و اين نكته گفته ميشود كه سود سرانجام و بالمآل همه در اخلاقي زيستن است. اين اخلاقي زيستن يكي از دو بخش مطلب محل اشاره من است. اما وضع فرهنگي به بحث اخلاقي ما بستگي ندارد و به يك سري نگرشهاي ذهني هم بستگي دارد و من ميخواهم به اين نگرشهاي ذهني بپردازم.
نگرشهاي ذهني اموري هستند كه آگاهانه يا ناآگاهانه در ما راسخ شدهاند و ما در همه كنشها و واكنشها تحتتاثير اين نگرشها هستيم كه لزوما جنبه اخلاقي هم ندارد و براي تغيير آنها نبايد رفتار اخلاقي ما تغيير كند. برعكس اين نگرشها هستند كه اخلاق ما را به سمت ناسالمي ميكشند.
ميشد اين نگرشها را تحت عنوان جامعهشناسي قوم ايراني بحث كرد. اما موضوع بحث من درباره جامعهشناسي ايران معاصر نيست. به تعبير ديگر من به اين بحث نميپردازم كه شاخهاي از روانشناسي، روانشناسي اقوام است و شاخهاي از جامعهشناسي و روانشناسي مربوط به اقوام است. بنابراين این سخنان را نبايد در عداد كتاب روح ملتهاي زيگفريد يا نوشته مرحوم بازرگان كه گفتند زيگفريد به روح ملت ايران نپرداخته و من به روح ملت ايراني ميپردازم تا نوشته كاملتري شود قرار داد.
آن بخش از مسائل فرهنگي كه به نگرشهاي ايرانيان مربوط ميشود من بيست عامل را احصا كردهام. استدلالهاي من هم بر اين مطالب بيشتر دروننگرانه است. يعني مخاطب بايد به درون خودش مراجعه كند و ببيند كه در خودش چنين حالتي وجود دارد يا اگر وجود دارد ميتوان گفت سخن روي ثواب دارد.
1. پيشداورياولين خصوصيتي كه در ما وجود دارد، پيشداوريهاي فراوان نسبت به بسياري از امور است.
اگر هر كدام از ما به درون خودمان رجوع كنيم پيشداوريهاي فراوان ميبينيم. اين پيشداوريها در كنش و واكنشهاي اجتماعي ما تاثيرات منفي زيادي دارد. معمولا وقتي گفته ميشود پيشداوري، بيشتر پيشداوري منفي محل نظر است وليآثار مخرب پيشداوري منحصر به پيشداوري منفي نيست. پيشداوريهاي مثبت هم آثار مخرب خود را دارد. از جمله خوشبينيهاي نابهجا كه نسبت به برخي افراد و قشرها و لايههاي اجتماعي داريم.
2. دگماتيسم وجمود
نوعي دگماتيسم و جمود در ما ريشه كرده است. من اصلا تحقيقات روانشناختي و تحقيقات تاريخي در اينباره ندارم كه چرا ملت ايران تا اين حد اهل جزم و جمود است.
يعني واقعيت آن براي من محل انكار نيست اگرچه تبيينش براي من امكانپذير نيست. آنچه كه در ما وجود دارد كه از آن به جزم و جمود تعبير ميشود اين است كه باور ما يك ضميمهاي دارد. يعني ممكن است كه ما معتقد باشيم كه فلان گزاره درست است، اين سالم است اما اگر معتقد باشيم كه فلان گزاره محال است كه درست نباشد. اين "محال است"، انسان را تبديل به انسان دگمي ميكند. و ما كمتر ميشود كه به چيزي معتقد باشيم و يك "محال است" منضم به اين اعتقادمان نباشد. به تعبير ديگر وقتي ما يك عقيده داريم كه فلان گزاره صحيح است يك عقيده دوم داريم كه گريزناپذير است كه فلان گزاره صحيح نباشد.
3. خرافهپرستي
ويژگي ديگر ما خرافهپرستي است هم خرافه در بافت ديني و مذهبي و هم در بافتهاي غير ديني و مذهبي، خرافه در بافت مذهبي يعني چيزي كه در دين نبوده و در آن وارد شده است.
اما مهمتر اين است كه به معناي سكولار آن هم خرافهپرست هستيم. خرافي به معناي باور آوردن به عقايدي كه هيچ شاهدي به سود آن وجود ندارد ولي ما همچنان آن عقايد را در كف داريم.
اين سه مساله را ميتوان سه فرزند استدلال ناگرايي ما دانست. هر كه اهل استدلال نباشد اهل اين سه است بنابراين راهحل درمان اين سه تقويت روحيه استدلالگرايي است.
این اولین مطلب (مقاله) جدی ای هست که نوشتم و بیش و پیش از این که دینی باشه مربوط به فلسفه علم میشه. موضوعی که در سالیان اخیر از دغدغه های اصلی من بوده. تاریخ نگارش البته به یک سال و اندی پیش بازمیگرده ولی فرصت به طبع رساندنش هنور دست نداده.
"به نام خدا"
اعجاز علمی قرآن در ترازوی نقد
سده های منتهی به قرن بیستم، به حق قرون غرور علوم تجربی محسوب می شود. کامیابی ها و پیروزی های عظیم علمی، باصره و عاقله ی مردم را مسخّر خویش ساخته بود و چنین به نظر می رسید که پولاد تمامی مشکلات بشری به پتک پر مهابت علم، نرم خواهد شد و قفلی نیست که یارای مقاومت در برابر شاه کلید علم را داشته باشد. "می گفتند جهان یک مسئله ی مکانیک ساده است. فیزیک آینده اندکی فربه تر از فیزیک کنونی است. می گفتند نیوتن قوانین حرکت را برای تمام زمان ها کشف کرده است. دکارت گفته بود به من امتداد و حرکت بدهید جهان را می سازم. ماخ می گفت به من خط کش و ساعت بدهید، همه چیز را اندازه می گیرم. و لاپلاس می گفت حرکت امروز ذرّات جهان را معیّن کنید تا من همه ی آینده ی جهان را پیشبینی قطعی کنم."

شايد براي شما هم اين سوال به وجود آمده باشد که چرا با وجود جدول زمانبندي خروج نظاميان غاصب آمريکايي از عراق، آنها همچنان قصد دارند به حضور گسترده و پر رنگ خود در اين کشور ادامه دهند. البته براي نويسندگان سوسه، آمريکا و اربابان آمريکايي اش سوسکي بيش نيستند و دستشان براي ما روي روست و تا پرزيدنت اوباما مي گويد «فه» ما مي رويم فلوريدا! و چيزي را که ديگران در نمايشگر ال اي دي سه بعدي نمي بينند، ما در خشت خام مي بينيم! و کاخ سفيد اگر براي ديگران سفيد است، براي ما هزاران هزار نوشته و نقش و نگار دارد !
و اما اهم دلايل عدم خروج آمريکا:
1 ) درگيري آمريکا در عراق و افغانستان باعث انحراف افکار عمومي آمريکا از بي کفايتي و بي تدبيري دولت اين کشور مي شود. بديهي است با فارغ شدن آمريکا از جنگ در خاورميانه، دولت پرزيدنت اوباما بايد پاسخگوي بيکاري فزاينده، تعطيلي کارخانه ها، عملکرد ضعيف تيم ملي فوتبال (آمريکايي! )، بالا رفتن سن ازدواج، مفاسد اقتصادي، رشد اعتياد، بحران ازدواج، وعده هاي تحقق نيافته، بي توجهي به مصوبات سنا، بحران اقتصادي و... باشد و با اين شرايط دست هاي پشت پرده که هيچ، دست هاي جلوي پرده هم در راستاي هر چه طولاني تر شدن مدت اشغال عراق از هيچ فداکاري فروگذار نخواهند کرد!
2 ) عراق سالهاي سال است که اشغال شده و ديگر جزو لاينفک خاک ايالات متحده به شمار مي آيد. بديهي است يک دولت عقلگرا نسبت به ضرب الاجلي که براي ترک خاک پاک مام ميهن خود تعيين شده وقعي ننهد!
3 ) با بازگشت صدها هزار سرباز آمريکايي حاضر در عراق، ميليونها نفر به خيل عظيم بيکاران ايالات متحده اضافه خواهد شد و دولت عوام فريب اوباما بدين ترتيب آمار مربوط به تعداد بيکاران را به صورت تصنعي پايين نگه مي دارد! شايد برخي بپرسند چرا ميليون ها نفر؟! مگر همان صدها هزار نفر که بازگشته اند و بيکار شده اند نيستند؟! در پاسخ بايد ديدي جامع الاطراف نسبت به موضوع داشت.
اولاً سربازاني که در عراق حاضرند، باعث رونق کارخانه هاي عظيم اسلحه سازي آمريکا هستند که بايد سلاح و خودرو و لباس و کلاه و پوتين و... سربازان را تهيه کنند و هزاران کارگر از قِبَل اين مسأله مشغول به کارند. ثانياً هزاران آشپز، مترجم، خبرنگار، تحليل گر مسائل سياسي، کارشناس خاورميانه، مشاوران خاورميانه کاخ سفيد، بمب دست ساز ساز(! )، بمب گذار انتحاري و... چون مگسان گرد شيريني در اطراف سفره عراق جمع اند و در سايه لطف پروردگار روزي مي خورند! لذا شمار افرادي که به صورت مستقيم و غير مستقيم با تداوم اشغال عراق سر کارند، سر به فلک مي کشد !
4 ) آمريکايي که اشغالگر نباشد و به افکار عمومي احترام بگذارد و به وعده هاي خود عمل کند و... که ديگر نه آمريکاست و نه شيطان بزرگ و نه حتي شيطان کوچک! کشور ي بدين صفات اگر يابي / گر نام وي فرشته نهي شايد!

بنا کرد به ناله و شکايت که خشکسالي است و آب کم است و برداشت آب از چاه ها زيادتر از حد مجاز است و سطح آب فلان جا هر سال چند متر پايين مي آيد. همه اينها به کنار، در اين شرايط قانوني تصويب کرده اند که به موجب آن چاه هاي غير مجازي که بيش از پنج سال از زمان حفرشان مي گذرد، مجوز مي گيرند. من هم که آدم حساسي هستم، دلم خيلي زود رنجيد و با اين رفيق شفيق همصدا شدم که بعله عجب مصيبتي به بار آمده و اين رسم مروت نيست و ساير قضايا.
چند ساعت بعد که عميق تر به مسأله فکر کردم و از زواياي گوناگون به ماجرا نگريستم، ديدم که تصويب چنين قانوني نه تنها خطا نيست و ضرري در پي ندارد، بلکه عين صواب است و منافع زيادي هم بر وي مترتب مي گردد. در ادامه اين عريضه توجه شما را به چند دليل براي اين ادعا جلب مي کنم:
1 - وقتي معضلي به نام وجود چاه هاي غير مجاز داريم، بهترين راه براي مقابله با آن چيست؟ بهتر است حفرکنندگان چاه را تحت پيگرد قانوني قرار دهيم يا مشکل را از ريشه حل کنيم؟ بهتر است با صرف هزينه و وقت قدم در راهي بگذاريم که از سرانجام آن اطميناني نداريم يا با يک امضاي ناقابل کاري کنيم که اصلاً معضلي وجود نداشته باشد؟ بله با يک امضاي ناقابل و صدور يک مجوز مي توان کاري کرد که ديگر معضلي به نام چاه هاي غير مجاز نداشته باشيم.
2 - در شرايطي که کار و کار کردن در کشور ما حکم کيميا دارد، ميليون ها جوان بيکار داريم که به قول وزير محترم کار بيشترشان حال کار کردن ندارند و تازه آنهايي که کارمندند و مثلاً کار دارند، ميانگين کار مفيدشان در روز کمتر از يک ساعت است، بله در چنين شرايطي عده اي زحمتکش پيدا شده اند که چند برابر ظرفيت يک ايراني کار مي کنند، شبانه اقدام به حفر چاهي مي نمايند که اگر قرار بود به عنوان يک پروژه دولتي به بهره برداري برسد، معلوم نيست چند سال طول مي کشيد و چند بار کلنگ مي خورد و چند بار افتتاح مي شد! اما اين افراد با همتي بلند و عزمي راسخ اين مهم را تنها در مدت چند ساعت عملي مي کند و پس از بهره برداري نيز با کار بيش از حد و علاقه اي وافر موفق به برداشت آب به ميزاني بيش از ظرفيت چاه مي شوند! به نظر شما با چنين افراد خدوم و شريفي چگونه بايد برخورد کرد؟ صدور يک مجوز خشک و خالي کمترين کاري است که از دست مسؤولان براي قدرداني از اين افراد زحمتکش و کارآفرين بر مي آيد.
3 - آبهاي زير زميني مانند هر چيز زير زميني ديگر بد و خلاف و نامشروع است. اصولاً خوب است همه چيز رو زميني باشد. چطور آهن و مس و طلا و نفت و... را که غير قابل تجديدند با هزار حيل و دغل و صرف ميلياردها دلار از زير زمين بيرون مي کشند و بر خود مي بالند، حالا که نوبت به آب رسيده، آقايان گريبان چاک مي کنند و دستار مي درند و فرياد وا مصيبتا و وا آبا شان گوش فلک را کر کرده؟! آقايان معترض! آب زير زميني ارث پدرتان نيست که مي خواهيد آن را احتکار کنيد! بياييد اين چاهِ بخل و حسد را در نفس خود بخشکانيد و بگذاريد ما آبمان را از زمين بيرون بکشيم. نگران ته کشيدن و تمام شدنش هم نباشيد که از قديم گفته اند: هر آن کس که دندان دهد، آب دهد! و دانشمندان هم بيکار ننشسته اند و به فکر نوشيدني هاي جايگزين هستند.
4 - کدام حالت بهتر است؟ دولت به چاه هاي غير مجاز مجوز حفر چاه ندهد و اين چاه ها با گردن کلفتي هر چه تمام به فعاليت خود ادامه دهند يا اينکه خيلي سنگين و رنگين مجوزي صادر شود تا حداقل برچسب بي کفايتي و عدم کارايي به مسؤولان محترم نخورد؟ نه وجداناً کدام يک بهتر است؟
بنده فعلاً به ذکر همين چند دليل قناعت مي کنم. اما پيشنهادي دارم و آن، اين است که قانونگذاران محترم در زمينه صدور مجوز به چاه اکتفا نکنند و با الگو برداري از اين تجربه موفق به ساخت و سازهاي غير مجاز، انشعابهاي غير مجاز آب و برق و مراکز غيرمجاز گاز سوز کردن خودرو هاي بنزيني هم پس از گذشت مدتي مجوز بدهند تا از خير و برکت اين قانون در آن زمينه ها بهره مند گرديم.
احمد نوري- آتبين محبتي
لینک مطلب در روزنامه قدس: http://www.qudsdaily.com/archive/1389/html/5/1389-05-28/page19.html

بحمد الله جام جهانی 2010 هم مانند سایر جامهای جهانی به پایان رسید و سرانجام تیم ملی اسپانیا در عین شایستگی از گردونه رقابتها حذف نشد و بر تارک فوتبال جهان تکیه زد. از سوی دیگر این جام هم درسهای زیادی به اهل تعقل داد که گوشهای از این درسها در ادامه میآید تا مگر عبرت گیریم:
پیروز اصلی جام جهانی؛
باز هم مانند همیشه پیروز اصلی این رویداد، مردم شریف و بزرگ ایران بودند که با دیدی کارشناسانه و بدون توجه به کارهای بی هودهای مانند درس خواندن، مطالعه، کار و... یک ماه از عمر پر برکت خود را صرف تماشای این رقابتهای معلوم الحال کردند و آقای شاهکار کامرانی فرد هم چون نگینی تابناک در سپهر داوری جام درخشید تا امثال کولیناها کرک و پرشان بریزد.
شکست مستکبرین؛
اساساً مستكبرين به دو گروهك شرقي و غربي تقسيم ميشوند. شرقيها اعم از چين و روسيه و كوبا كه اصلاً به جام جهاني راه پيدا نكردند-راهشان ندادند- و كره به اصطلاح شمالي هم با خوردن هفت گل از يك پرتغال گنديده و آخر شدن در جمع 32 تيم حاضر، آبروي رفته ماركسيسم لنينيسم را بيش از پيش برد! در بلوك غرب هم امريكا و انگلستان در 8/1 نهايي حذف شدند تا اوباما فرياد بزند كه "امسال مستكبرين جام ندارند!". فرانسه هم كه در گروهش در مقابل مشتي لنگ و لوك و گره گوری حذف شد تا ساركوزي حسابي نقره داغ و بل مس داغ شود و مصداق بارز ميانسال ناكام! خوب، از گروهك 1+5 تنها آلمان فاشيستي كمي بالا رفت كه البته آن هم دستش از جام كوتاه ماند، شكراً جزيلاً.
افزايش خطر انقلابهاي به اصطلاح مخملي؛
هر چند كه تيمهاي فتنه گر و سبز پوشي چون نيجريه و مكزيك از ناكامان بزرگ جام به حساب ميآيند و با هوشياري مسئولين برگزاري و درايت تماشاگران خيلي زود از گردونه رقابتها كنار رفتند، اما رسيدن دو تيم نارنجي پوش به فينال رقابتها كه با حمايتهاي آشكار و پنهان امريكاي جنايتكار همراه بود، زنگ خطر رشد و تسري انقلابات مخملي را در عرصه فوتبال به نمايش گذاشت. لذا بر عموم مسئولين برگزار كننده رقابتهاي اين چنيني اعم از مرد و زن و کودک فرض است تا با هوشياري كامل مانع تحقق اهداف شوم و پليد استكبار جهاني شوند و البته مستكبرين هيچ گاه پيروز نخواهند شد و انّ باطل كان زهوقا.
سيطره مافيا و لزوم تغيير آيين نامه فيفا؛
اين جام جهاني محل ظهور و بروز ناداوريهاي واضح و آشكاري بود كه از تماشايش ديگ سينه ميزد جوش! سخنان بودار بل طعم دار رييس فيفا مبني بر علاقه اش به ديدن يك قهرمان جديد در اين دوره از رقابتها در كنار كمك داوريهاي داوران براي اسپانيا در بازيهايش با پرتغال و پاراگوئه و دهها مورد ريز و درشت ديگر، دلايلي آشكار و محكم در اثبات دخالت پر رنگ و تعيين كننده عوامل بيروني در نتيجه بازيها بود. پيش بينيهاي صحيح و بي اشكال يك اختاپوس-دقت كنيد، يك اختاپوس!- اصلاً بي ربط و بي مفهوم نيست. آري، اين مافياست كه چونان اختاپوسي بر عرصههاي مختلف فوتبال چنگ انداخته و به تنهايي نتايج بازيها را رقم ميزند. اکنون بجاست که مسئولین محترم فدراسیون فوتبال کشور با تکیه بر مخازن عظیم تجارب و توفیقات گران سنگ خود در این عرضه و بر سبیل خیر خواهی، به اصلاح ساختار پوسیده و فرسوده فیفا بپردازند و با پیشنهادات راهگشای خود چراغ راه آینده فوتبال را بر افروزند.
پارهای عقب ماندگیهای خیلی جزیی؛
یک کشور افریقایی در شرایطی میزبانی بزرگترین آوردگاه ورزشی جهان را به جای آورد که ما در کشور خود مدتهاست در عطش برگزاری بازیهای آسیایی و جام ملتهای آسیا میسوزیم. این نکته نشان میدهد که نعوذ بالله در برخی موارد از کشورهای افریقایی هم عقبیم. البته عقب و جلو ندارد و آنچه مهم است برگزاری سالم این رقابتهاست. امّا انصافاً حیف نیست اکنون که در اکثر زمینهها جزو ده کشور برتر جهان هستیم، با مواردی این چنینی خود را بر خلاف واقع، عقب مانده جلوه دهیم؟! آیا روا نیست با برگزاری آبرومندانه یک دوره جام جهانی از شرایط میزبانی حسن استفاده کرده و حداقل قهرمان جام جهانی شویم؟ ویترین افتخارات کشور تنها همین یکی را کم دارد و به لطف الهی پیروزی نزدیک است.

زمین زیبای ما در دامان خود بزرگمردان زیادی پرورانده است که مهر گفتار و سحر رفتارشان تمامی قواعد و عقاید پیشین را به تیغ طرد و ابطال سپرده و ید بیضایشان دفتر تاریخ را ورق زده و عصری نوین را به ارمغان آورده و باقيات صالحات از خود به یادگار گذاشته. یکی از این بزرگمردان تاریخ بی گمان خوزه مورینیو مربی متین، موقر و افتادهی دنیای توپ گرد است.
فرزانه فرهیخته ای که با قهرمان کردن پرتو در لیگ قهرمانان اروپا، پشت نامداران و گردن کشان را به خاک سیاه مالید! آری، آقای خاص سردمدار فوتبال پسامدرنی است که رسالت اول و آخرش مبارزه با دور باطل چرخش جام بین تیم های معدودی است که با وابستگی به کمپانی های بزرگ اقتصادی و زد و بندهای کثیف سیاسی و رانتهای رسانهای، لیگ قهرمانان اروپا را تبدیل به بازی خرس وسط کردهاند و جام را بین خود دست به دست میکنند و پابرهنگان و رنج دیدگان در تقلای عبث میچرخند و آن ناکسان به ریششان می خندند!
نابغه نادرهای که در برابر زر و زور و تزویر و کالچوپولیِ به انواع فساد آلودهی گورخرهای تورین و آث میلان، آسِ اینتر را رو کرد و آن دو را از سریر سلطنت و اریکه قدرت به زیر کشید. پایانی تلخ بر جرثومه فساد اقتصادی و اخلاقی ایتالیا، برلوسکونی مستکبری که از یک سو اشتهار به فحشا دارد و از سوی دیگر بیت المال ایتالیا را خرج خریدهای صدها میلیارد ریالی میلان نموده و در سیاست بین الملل هم مواضع ضد ایرانیش زبانزد عام و خاص است و حتي پرويز معصومي نژاد معصوم را دولت تابعش چندي پيش به بند اسارت كشيد!
عابد زاهدی که با حمیتها و حمایتهای یک خيّر روسی، بر قهرمانیهای مسلسل وار شیاطینِ سرخِ رجیم که سهامداران امریکاییش با مالیات خود مخارج جنگ افغانستان و عراق را تامین میکنند، مهر خاتمت زد، توپچیهای لندن را – كه نام ننگين امارات پيراهنشان را مزين كرده - به توپ بست و لیورپول را که اسپانسر اصلی اش یک شرکت تولید کننده مسکرات است در خماری کسب جام نگه داشت!
عارف خائفی که با اعلام پایبند بودن بی قید و شرطش به کاتولیسیسم، در پی موفقیتهای بی شمارش موجی از امید را در دل دینداران برای احیای مسيحيت ايجاد كرده و در ديوار و حصار آهنين سكولاريسم مغرب زمينيان شكافهاي شگرفي افكنده.
روح مجروحی که ثابت کرد در فوتبال، بدون حرکات موزون مسی و اسراف و تبذیر در تعداد پاس و درصد مالكيت توپ و با یک نفر کمتر نیز میتوان با خودباوری بر تجزيه طلبان کاتالان(شاخه اسپانيايي پ.ك.ك) غلبه نمود و اي بسا گروه قليلي بر جماعت كثيري پيروز آمدند!
آری، این است رنسانس آقای خاص در فوتبال و اگر تصور میکنید رسالت او به همین جا ختم میشود سخت در اشتباهید. آقای خاص آمده تا در اصول فوتبال سرمایه داری لیبرال اجتهاد کند و طرحی نو دراندازد و تا به این مقصد و مقصود نرسد از پای نخواهد نشست.
از سري شواليه هاي ناتوي فرهنگي

زندگی در عصر ارتباطات –نامشروع!- مقتضیات خاص خود را دارد. میهن عزیز ما دیر زمانی است که آماج تیرهای زهرآگین اندیشه های ارتجایی و منحط غربی قرار گرفته و جوانان بی پناه و بی گناه آن مواجه با انواع و اقسام شوینده ها و سفید کننده های مغزی و عقیدتی هستند که تبلور نامیمون آن را می توان در کالبد محصولات صوتی و تصویری غرب جستجو نمود. این ستون که با دمیدن در کوس رسوایی کارتون های بیگانه آغاز گشته، اکنون در دومین گام خود سودای تحلیل سریال سراسر امریکایی لاست را به شرح ذیل در سر می پروراند؛
ماجرا از سقوط یک فروند هواپیمای توپولف در جزیره ناشناخته آغاز می شود که ناخود آگاه ذهن مخاطب را به سمت اشنباه خلبان و سرندیپیتی و دوستانش منحرف می کند اما ادامه ماجرا به گونه ای دیگر روایت می شود.
نجات یافتگان به نوعی نماینده تمدن های حاضر در جهان اند. سیاه پوست، زرد پوست، سفید پوست، سرخ پوست و ... همگی حضور دارند اما در این رابطه ذکر چند نکته حائز اهمیت است:
1- نماینده تمدن شرق آسیا، یک زوج کره ای اند. عدم استفاده از چینی ها که از قضا بزرگ ترین دشمن امریکا و متحد استراتژیک کشورمان محسوب می شوند، جز القای نقش بی اهمیت چین در شورای امنیت سازمان ملل متحد و عدم وتوی قطعنامه های امریکا چه مفهومی می تواند داشته باشد؟
2- با وجود ام القرا بودن ایران در جهان اسلام، نماینده مسلمین یک عراقی است. حذف و نادیده گرفتن ایران چه دلیل معقولی می توانسته داشته باشد؟ (البته شما که غریبه نیستید، اتفاقاً این مورد چندان هم منفی نیست و دور از ذهن نبود که با حضور یک ایرانی ...! و وجود مبارک خواهران بد حجابی چون کِیت، شانون، کِلِر و ... و نبود گشت ارشاد و عدم وجود برخی امکانات(!)، سریال لاست به سیزن 3 نرسیده، انفجار جمعیت روی داده و چندین و چند بچه قد و نیم قد غذا و فضای بازیگران اصلی را تحدید و تهدید می کردند و تتمه آبروی ایران و ایرانی می رفت!)
3- این عراقی که سعید نام دارد، روزگاری خادم صدام و از مجریان جنایات سبعانه او بوده و هم شکنجه گری مخوف و بی رحم است که کمترین بویی از انسانیت نبرده. به موارد ذکر شده، تارک الصلاه بودن وی را نیز اضافه نمایید که این اقدام جز تخریب چهره مسلمین هیچ هدف و نیتی را نمی تواند تعقیب کرده باشد.

فضای سرسبز جزیره و وجود ساحل زیبا و مصرف مسکرات و اشاعه منکرات و برخی مغازله ها در لب ساحل غیر از تهییج و فریب برخی عناصر سست عنصر در راس برخی سازمان های مرتبط با گردشگری برای اتخاذ مشیی جدید و ایجاد فضایی مشابه در سواحل شمالی کشور چه می تواند باشد؟!
نمایش سوداگران مرگ در لباس مقدس کشیشی و قاچاق مواد مخدر در مجسمه مریم مقدس مسلماً در راستای ترور شخصیت های مذهبی بوده و هدفی جز دین زدایی و بستر سازی برای سکولاریزاسیون ندارد.
مورد بعدی، شخصیت پردازی فردی است به نام دزموند(دیوید) هیوم که گوی دین ستیزی و خدا ناباوری را از تمامی هم سلکانش در تاریخ فلسقه غرب ربوده. داشتن محاسن بلند، تراشیدن سابقه کشیشی و دادن تکیه کلام "برادر" برای شخصی همنام با خدا ستیز ترین فیلسوف غربی غایتی را غیر از تطهیر چهره کریه و متنجّس آن مرحوم مغفور و خر کردن عوام الناس تعقیب نمی کند.

سایِرِ پدر و مادر مرده(!)، جَکِ خود درگیر با پدری خائن به کیان خانواده، کِیتِ بی پدر، مایکلِ همسر طلاق گرفته، جان لاکِ طرد شده، چارلیِ معتاد مفنگی و ... اگر چه همگی بر طبل تبلیغ اباحه گری و بی بند و باری برای کشورهای جهان سوم می کوبند، لکن در حقیقت خبر از اضمحلال و بن بست نظام سرمایه داری لیبرال و ارزش های پوچ و بی ارزش انسان غربی می دهند. بجاست که جوانان برومند این مرز و بوم هر چه بیشتر از این سریال ها ببینند و با عبرت گرفتن از تجربه تلخ و پرهزینه غرب، فریب ماسک پر زرق و برق آن را نخورند. حیف جامعه شاداب خودمان نیست که نه طلاقی دارد، نه معتادی، نه قتلی، نه سرقتی، نه مشکلی...؟!

با تصویب مجلس چاه های غیر مجاز که تا قبل از سال 1385حفر شده اند مجوز می گیرند... جراید.
اصلاً تعجب نکنید! طرحی که تصویب شده جزو مفید ترین مصوبات مجلس است. دلایلش هم اظهر من الشمس بوده و نیازی به توضیح نیست و تنها جهت تنویر افکار عمومی توضیحات زیر یادآور می شویم:
از آن جا که عمل غیر قانونی دون شان ملت شریف و عفیف ایران می باشد، لذا خوب است کارهای غیر قانونی، قانونی شوند تا خدای ناکرده انگ و ننگ عمل خلاف قانون دور از آحاد ملت باشد. اصلاً راه دور نرویم، به آب دزدک ها هم اگر بشود مجوزی داد خوب است. به هر حال حشرات هم دل دارند. ضمناً در راستای این اقدام غرور آفرین و سازنده، پیشنهاد می کنیم تا مجلس محترم در اسرع وقت لوایح صدور مجوز برای قاچاقچیان، مفاسد اقتصادی، سارقین، قاتلین، قاسطین، مارقین و ناکثین را با قید دو فوریت در دستور کار قرار داده و تصویب کنند تا بحمدالله تلاش 100 ساله مردم این دیار برای استقرار قانون به ثمر بنشیند و ان شاء الله قوانین به گونه ای شود که دیگر کسی نتواند قانون شکنی کند! و در نتیجه تمامی زندان ها از زندانی ها تهی خواهد شد و اصلاً دیگر نیازی به پلیس نخواهیم داشت و جن و انس انگشت حیرت خواهند گزید و مبهوت این فکر بکر و اندیشه ناب ایران و ایرانی خواهند شد.
در این معرکه البته ممکن است عده ای کژ اندیش و کوته فکر غرولند کنند که سطح آب های زیر زمینی سالی چند متر سقوط می کند و تا چند سال دیگر چیزی از آب های زیر زمینی باقی نمیماند. در پاسخ این بی خبران باید گفت "ای بی خبر، بکوش صاحب خبر شوی..."و "چو فردا شود فکر فردا کنم" و اگر خدای ناکرده این آب های زیر زمینی تمام شد کف شکنی می کنیم حتی اگر لازم شود آنقدر به آن ادامه دهیم تا از آن سوی کره زمین بیرون بیاییم! آخرش هم با پول نفت از بلاد کفر آب گوارا وارد می کنیم و اگر هم کسی به ما نداد، فوقش از تشنگی می میریم و آخرش هم که همه باید بمیریم! وانگهی آب زیر زمینی مهم تر است یا آب رو؟! چه کسی می پذیرد که به خاطر چند بشکه آب زیر زمینی، عده ای از مردم شریف ما به عنوان خلافکار شناخته شوند و آب رویشان بریزد؟! و نکته آخر این که من بعد در انجام هیچ کاری به مسیر پر هزینه و پر پیچ و خم قانونی قدم نگذارید و از راه های میانبر (زیر آبی) رفته و مطمئن باشید که پس از مدتی، خود به خود قانونی خواهد شد.
دست به دست خویش دهیم به مهر / میهن خویش را کنیم ویران
"این آخر سالی، آنهم چنین سالی حیف است که یک خانه تکانی مختصری به مغزهایمان ندهیم. البته خانه تکانی مغز “شَک” است که نمیتوان به زور وارد مغزش کرد. باید خودش آرام آرام وارد شود بعد توفان به پا کند و افکار و عقاید آدم را زیر و زیر کند تا بعدش که آرام شد، شاید از لای آن ویرانهها گنجی پیدا شود. من زندگی ام را مدیون همین شکها هستم که بعضی از عقاید غلطم را ویران کردند.
امروز می خواهم سه باور اشتباهی که داشتم را برایتان اعتراف کنم. بعد به روال بازیهای وبلاگی از دوستانم دعوت کنم آنها هم همین کار را بکنند. بازی جسورانهای میشود نه؟ گمان می کنم شرکت در این بازی وبلاگی هم هیجان انگیز باشد و هم مفید. بگذار دیگران اشتباهات ما را بدانند مبادا دچار آنها شوند، یا اگر به آنها معتقدند اندکی شک کنند و اگر شک کردهاند بدانند تنها نیستند..."
بد ندیدم من هم در این بازی شرکت کنم. لذا سه مورد از باورهایی را که زمانی داشته ام و اکنون مورد تجدید نظر جدی قرار گرفته می آورم و از دوستانی(و احیانا دشمنانی) که پیگیر این وبلاگ هستند، دعوت می کنم با درج سه اعتقاد تغییر یافته خود در بازی ما شرکت کنند. و اما سه اعتقاد بر باد رفته بنده؛
۱- تا اواسط دوران کارشناسی اعتقاد داشتم که می توان "وجود خدا، حقانیت اسلام و تشیع" را با دلایل فلسفی و کلامی به صورت کاملا یقینی به اثبات رساند. اما آشنایی بعدی با کتب فلسفه دین رفته رفته به من نشان داد که "خود غلط بود آنچه می پنداشتم!". البته می توان تا حدودی برخی مدعیات را موجه ساخت یا دست کم نشان داد که با عقلانیت ستیزی ندارد، اما سودای اثبات یقینی مواردی که ذکر کردم البته رویایی به نظر می رسد که شاید هرگز تعبیر نشود. به همین خاطر تصمیم گرفتم از کسی که سال اول با برادران اهل سنت به مناظره می پرداخت، کمی محافظه کار تر شده و بعضاً کمی پلورالیسم دینی را هم چاشنی کار کنم! اقلش این است که به ناباوران به موارد ذکر شده با نگاه عاقل اندر سفیه نگاه نمی کنم!
۲- من تا حدود سال ۸۵ فکر می کردم که "علوم تجربی از صحت بسیار بسیار بالایی برخوردار است" و به قول معروف مو لای درزش نمی رود. آشنایی با فلسفه علم که از قضا با آرای پوپر در باب ابطال پذیری آغاز شد، پرده این پندار را درید. آموختم که science با تمام پیروزی هایش به هیچ عنوان یقینی نیست و اصولا علوم تجربی نمی توانند چیزی را اثبات کنند و به قول پوپر تنها می توانند ابطال کنند. هر چند که سال گذشته فایرابند به من نشان داد که ابطال کردن هم از عهده گزاره های علمی بر نمی آید! و شما خود در نظر بگیرید که وقتی علوم تجربی که شاید عینی ترین و قابل اعتماد ترین معرفت بشری از عالم خارج هستند چنین سست و لرزانند، دیگر در مورد فلسفه و تاریخ و ... چگونه باید فکر کرد؟! و همین مسئله باعث شد تا کاریزمای ارباب اندیشه هم برایم بشکند و اگر روزگاری مرحوم شریعتی و سپس سروش را به عنوان مرجع تقلید خود در حوزه اندیشه انتخاب کرده بودم، از کار و افکار گذشته توبه نموده و سعی کنم تا در مواجهه با هر اندیشه ای دیدگاهی کاملا انتقادی نسبت به آن داشته باشم.
۳- "هاشمی رفسنجانی تا سال ۸۴ برایم عامل اصلی ناکامی های ایران پس از انقلاب علی الخصوص در اقتصاد و نیل به دموکراسی بود". چهره ای که برای من از هاشمی ترسیم کرده بودند، بسیار تیره بود و حتی هنوز شادی خود از عدم راهیابی ایشان به مجلس ششم را به خوبی به خاطر می آورم. این جریان ادامه داشت تا سال ۸۴ و قضیه انتخابات ریاست جمهوری. پیش از گرم شدن تنور انتخابات با دو تن از دوستانم که دانشجوی علوم سیاسی بودند بحث می کردیم و در خلال بحث ها کم کم به این نتیجه رسیدیم که پرونده این عالیجناب سرخ پوش ما آنقدر ها هم تیره نیست و بیشتر خاکستری روشن است! البته خواندن برخی کتب صادق زیبا کلام هم مزید بر علت شد تا در همان مرحله اول به هاشمی رای بدهم و تا به حال نیز هر جا توانسته ام از ایشان دفاع کرده ام. البته اگر بصیرتشان را در این ایام کمی بالا ببرند به جای بر نمی خورد!