دوست  خوبم، آقای محمود فرجامی(دام ظله الظلیل)، در آخرین پست وبلاگش به آدرس http://meemfe.wordpress.com/ از دوستانش خواسته تا در بازی ابتکاری وی شرکت کرده و سه باور مهمی که روزگاری بدان پایبند بوده اند و اکنون به دیده تشکیک و تردید بدان می نگرند یا به کلی از آن دست کشیده اند، قلمی کنند. متن ذیل مقدمه نوشته ایشان است؛

"این آخر سالی، آنهم چنین سالی حیف است که یک خانه تکانی مختصری به مغزهایمان ندهیم. البته خانه تکانی مغز “شَک” است که نمی‌توان به زور وارد مغزش کرد. باید خودش آرام آرام وارد شود بعد توفان به پا کند و افکار و عقاید آدم را زیر و زیر کند تا بعدش که آرام شد، شاید از لای آن ویرانه‌ها گنجی پیدا شود. من زندگی ام را مدیون همین شک‌ها هستم که بعضی از عقاید غلطم را ویران کردند.

امروز می خواهم سه باور اشتباهی که داشتم را برایتان اعتراف کنم. بعد به روال بازی‌های وبلاگی از دوستانم دعوت کنم آنها هم همین کار را بکنند. بازی جسورانه‌ای می‌شود نه؟ گمان می کنم شرکت در این بازی وبلاگی هم هیجان انگیز باشد و هم مفید. بگذار دیگران اشتباهات ما را بدانند مبادا دچار آنها شوند، یا اگر به آنها معتقدند اندکی شک کنند و اگر شک کرده‌اند بدانند تنها نیستند..."

 

بد ندیدم من هم در این بازی شرکت کنم. لذا سه مورد از باورهایی را که زمانی داشته ام و اکنون مورد تجدید نظر جدی قرار گرفته می آورم و از دوستانی(و احیانا دشمنانی) که پیگیر این وبلاگ هستند، دعوت می کنم با درج سه اعتقاد تغییر یافته خود در بازی ما شرکت کنند. و اما سه اعتقاد بر باد رفته بنده؛

۱- تا اواسط دوران کارشناسی اعتقاد داشتم که می توان "وجود خدا، حقانیت اسلام و تشیع" را با دلایل فلسفی و کلامی به صورت کاملا یقینی به اثبات رساند. اما آشنایی بعدی با کتب فلسفه دین رفته رفته به من نشان داد که "خود غلط بود آنچه می پنداشتم!". البته می توان تا حدودی برخی مدعیات را موجه ساخت یا دست کم نشان داد که با عقلانیت ستیزی ندارد، اما سودای اثبات یقینی مواردی که ذکر کردم البته رویایی به نظر می رسد که شاید هرگز تعبیر نشود. به همین خاطر تصمیم گرفتم از کسی که سال اول با برادران اهل سنت به مناظره می پرداخت، کمی محافظه کار تر شده و بعضاً کمی پلورالیسم دینی را هم چاشنی کار کنم! اقلش این است که به ناباوران به موارد ذکر شده با نگاه عاقل اندر سفیه نگاه نمی کنم!

۲- من تا حدود  سال ۸۵ فکر می کردم که "علوم تجربی از صحت بسیار بسیار بالایی برخوردار است" و به قول معروف مو لای درزش نمی رود. آشنایی با فلسفه علم که از قضا با آرای پوپر در باب ابطال پذیری آغاز شد، پرده این پندار را درید. آموختم که science با تمام پیروزی هایش به هیچ عنوان یقینی نیست و اصولا علوم تجربی نمی توانند چیزی را اثبات کنند و به قول پوپر تنها می توانند ابطال کنند. هر چند که سال گذشته فایرابند به من نشان داد که ابطال کردن هم از عهده گزاره های علمی بر نمی آید! و شما خود در نظر بگیرید که وقتی علوم تجربی که شاید عینی ترین و قابل اعتماد ترین معرفت بشری از عالم خارج  هستند چنین سست و لرزانند، دیگر در مورد فلسفه و تاریخ و ... چگونه باید فکر کرد؟! و همین مسئله باعث شد تا کاریزمای ارباب اندیشه هم برایم بشکند و اگر روزگاری مرحوم شریعتی و سپس سروش را به عنوان مرجع تقلید خود در حوزه اندیشه انتخاب کرده بودم، از کار و افکار گذشته توبه نموده و سعی کنم تا در مواجهه با هر اندیشه ای دیدگاهی کاملا انتقادی نسبت به آن داشته باشم.  

۳- "هاشمی رفسنجانی تا سال ۸۴ برایم عامل اصلی ناکامی های ایران پس از انقلاب علی الخصوص در اقتصاد و نیل به دموکراسی بود". چهره ای که برای من از هاشمی ترسیم کرده بودند، بسیار تیره بود و حتی  هنوز شادی خود از عدم راهیابی ایشان به مجلس ششم را به خوبی به خاطر می آورم. این جریان ادامه داشت تا سال ۸۴ و قضیه انتخابات ریاست جمهوری. پیش از گرم شدن تنور انتخابات با دو تن از دوستانم که دانشجوی علوم سیاسی بودند بحث می کردیم و در خلال بحث ها کم کم به این نتیجه رسیدیم که پرونده این عالیجناب سرخ پوش ما آنقدر ها هم تیره نیست و بیشتر خاکستری روشن است! البته خواندن برخی کتب صادق زیبا کلام هم مزید بر علت شد تا در همان مرحله اول به هاشمی رای بدهم و تا به حال نیز هر جا توانسته ام از ایشان دفاع کرده ام. البته اگر بصیرتشان را در این ایام کمی بالا ببرند به جای بر نمی خورد!      

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۰ساعت ۱۲:۲۸ ق.ظ توسط آتبین محبتی |