
حدس بزنيد اين مرد کيست: او در سال 1335 دريک اقدام انقلابي وغافلگير کننده وباشعارعدالتخواهي و ظلم ستيزي به دنيا آمدواز همان ابتدا مورد مهرورزي والدين وخويشاوندان خود قرار گرفت. به دليل احساس مسئوليت درسن يک سالگي همراه خانواده خود براي تصدي شهرداري تهران به اين شهر نقل مکان کرد که البته به اين زودي ها موفق نشد. زمانيکه مادر بزرگش براي او داستان بزبز قندي را روايت کرد,اين داستان را افسانه اي خيالي ودروغي بزرگ خواند و آن را ساخته و پرداخته افراد کوته نظري دانست که با متهم کردن بزبز قندي به قتل گرگ سعي درتخريب چهره بزبز قندي و دامن زدن به فرضيه باطل مظلوميت گرگ دارند. هنگاميکه ۵ سال بيشتر نداشت طي يک عمليات عمراني دو واحد ورزشي مجزا (يکي براي پسر ها وديگري براي دختر ها)در داخل کوچه شان احداث کرد.(توضيح بيشتر اينکه اين دو واحد شامل يک زمين فوتبال گل کوچيک ويک زمين لي لي بود و براي احداث ان از تکنولوژي بومي که حاصل تلاشهاي دانشمندان جوان کوچه بود وحداقل امکانات يعني گچ و يک تکه زمين صاف استفاده شد.) يک بار که به امر پدر براي ابتياع نوشابه ازمنزل خارج شده بود.در راه بازگشت زمين خورد وشيشه هاي نوشابه را شکست.وي براي جبران اين ضايعه چند شيشه خالي نوشابه تهيه نمود وازبشکه نفت کنار حيات آن ها را پر کرد و به اين ترتيب بود که موفق شد نفت را بر سر سفره خانواده خود ببرد.تجربه موفق اين حرکت موجب شد بعد ها در سطحي کلان تر به اين قضيه بيانديشد. بااينکه مرغداني کنار حيات خانه شان گنجايش هفت مرغ را به زحمت داشت اما او اصرار داشت در اين مرغداني قادر به نگهداري بيش از صد وبيست غلاده مرغ هستندوبه همين دليل با اقداماتي نظيربرداشتن تخم مرغها ياسر بريدن خر وسها به شدت مخالفت مي کرد. سرانجام وي به مدرسه رفت ودراولين سال تحصيل در حاليکه به اندازه کافي شناخته شده نبود و کسي پيش بيني موفقيت او را نمي کرد توانست در انتخابات مبصري,مبصر چهار ساله کلاس را شکست دهد و مبصر شود.اين اتفاق که چندان به مذاق مبصر ان ساير کلاسها خوشايند نبود باعث منزوي شدن کلاس اول درمدرسه وتعرض به حقوق اوليه دانش آموزان اين کلاس يعني زمين بازي و سهميه گچ وتخته پا کن شد.اما وي در مقابل اين فشار ها تسليم نشد ودر جاي جاي صحبت هايش زمين بازي وگچ وتخته پاک کن را حق مسلم بچه هاي کلاس بر مي شمرد. اما از اينکه سرانجام زمين بازي را به دست آورد يا نه اطلاع دقيقي در دست ما نيست. وي در سال دوم ابتدايي در مراسم صبحگاه به مناسبت روز دانش آموز نطق غرائي ايراد کرد.گفتني است که در تمام مدت سخنراني او هيچ يک از دانش آموزان حتي يک بار هم پلک نزدند وهاله اي از ابهام او را در بر گرفته بود.(البته گفته هاي برخي منابع حاکي از اين است که پلک نزدن دانش آموزان به خاطر ترس از ناظم ومدير بوده است که در آن روز به طرز وحشتناکي بچه ها را مي پا ييدند.) وي از همان دوران کودکي از طريق اردوهاي تفريحي-زيارتي وگردش هاي علمي مدرسه ونيز مسافرتهاي خانوادگي به استانهاي مختلف کشور سفر کرد وبا مردم اين استانها به ديدار و گفت وگو نشت.اين امر باعث شد سفر به استان هاي مختلف در او نهادينه شود وبه جزء لا ينفک اقدامات او در آينده تبديل شود.
توضيح: اين مطلب توسط دوست عزيزم، جناب آقاي احمد نوري نوشته شده است.
براي خواندن داستان كودكي سيد محمد خاتمي برويد به:
http://atbinonline.blogfa.com/post-147.aspx
|
+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |