تبليغاتX
مقراض تناقض!
انشا الله چيزي نخواهم نگاشت تا ذهن ناظران را به مقراض تناقض بگزد!
 نامه دكتر سروش در باره فجايع اخير
 

بنام خدا


باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
یکدم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی
چندین هزار امید بنی آدم‌ است این

عکس از داریوش محمدپورچندین هزار امید بنی آدم را برباد دادند و قومی را داغدیده و دردمند کردند و پای اهانت بر شعور و غرورشان نهادند و دست خیانت درصندوق امانت شان بردند و با نیرنگ و فریب، باطلی را به جای حق نشاندند تا دوباره عزت و کرامت را پای‌مال جهالت کند و نام را به ننگ بفروشد و فرومایگان را بر کرسی ریاست بنشاند و دروغ و دغل در کار مدیریت کند و خرافه بگسترد و سفاهت بپرورد و از چاه‌های نفت بردارد و در چاه‌های جمکران بریزد و آزادی را خفه کند و آگاهی را بکشد و استبداد دینی و قراءت فاشیستی از دین را قوام بخشد و دیانت را ملعبه‌ی ‌‌دست سیاست کند و سرهنگان را بر فرهنگ بگمارد و فرهنگیان را به دست سرهنگان بسپارد و دست تطاول در حقوق مردم دراز کند و پشت به قبله حقیقت، به سوی خدای خدیعت نماز کند.

هیچ چیز مهیب‌تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست. سرمایه اعتمادشان را ستاندن و آب دهان به رویشان افکندن. پلیدی و بی‌شرمی ازین بیشتر نمی‌شود. آدمیان دزدی و دغلی را تحمل می‌کنند اما اهانت مکرر به عزت و کرامت‌شان‌ را هرگز.

اینک روح مجروح و غرور رنجور ایرانیان به جوش آمده است و تا ننگ آن خیانت زدوده نشود و تا غاصبان به دست عدالت سپرده نشوند التهاب‌شان فرو نمی‌نشیند.

و البته جای هیچ نومیدی نیست، «که بد بخاطر امیدوار ما نرسد». اجتماع هزار در هزار زنان ومردان حق جو و مطالبه‌گر پنجره‌های امید را بر تاریخ آینده ما گشوده است و نوید گشایش به کار فروبسته ما می‌دهد.

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود


به حقیقت اسم اعظم، شما حق جویانید که دیو تیره‌بختی را از تخت سلیمان به زیر می‌کشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دونیم می‌زنید و حکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکافتان درهم می‌شکنید.

استبداد دینی غرور و شعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و خشم مقدس شما خاموش نمی‌نشیند تا امانت حق و رای را از غاصبان خاین بستاند و به کاردانان امین بسپارد. نقد، تقوای سیاست است و حق‌جویی فضیلتِ دوران ماست و شما این فضیلت را فرو نمی‌نهید.

همت پاکان دوعالم و بخشایش ارواح مکرم با شماست، «با همه کروبیان عالم بالا».

درین معرکه حق و باطل، و جنایت و شهادت، آیا مشایخ و مراجع عظام احساس تکلیف نمی‌کنند که با قلمی و قدمی «بازار ساحری و ناموس سامری و قلب ستمگری» را بشکنند؟


شمس و قمرِ این حرکت یعنی آقایان موسوی و کروبی نیز نیک می‌دانند که «صحبت حکام ظلمت شب یلداست» و بردر ارباب بی مروت دنیا نشستن که «خواجه کی به در آید» شرط خردورزی و سیاست‌ورزی نیست. به سواد اعظم رو آورند که اسم اعظم در آنجاست. «نور ز خورشید خواه بو که برآید».

اینک که فساد و خیانت، ظاهر و عریان از پرده به در افتاده است من هم در پایان نصیحتی از زبان باباطاهر عریان برای حاکمان دارم:
مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چوفردا نومه خونون نومه خونند
تو نومه خود ببینی ننگت آیو
در توبه هنوز بازست. آب رفته را به جوی باز گردانید. قرعه‌‌ی فال به نام شما زده‌اند و امانتی را که آسمان نتوانست کشید بر شانه‌های شما نهاده‌اند. به عهد امانت وفا کنید و در زمره‌ی جهولان و ظلومان منشینید.
حقا کزین غمان برسد مژده‌ی امان
گرسالکی به عهد امانت وفا کند

عبدالکریم سروش
خرداد ۱۳۸۸

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 | موضوع: |
 حكايت شيخ و سروش و بلخي
 

حکايت شيخ و سروش و بلخي!

 

 

حمايت غير منتظره پدرخوانده­ي اصلاحات-عبدالسيا سروش- از شيخ اصلاحات، موجي سونامي وار از حيرت را در اردوگاه دوستان و حتّي دشمنان اصلاح طلبان برانداز ايجاد کرد و انقلابي در فضاي مه آلود سياسي کشورمان ايجاد نمود. از سوي ديگر ورود عجيب برخي چهره­هاي صاحب نام-محمود مجلس آبادي، جريده جليله کيهان و... - و نفّاطي و نفّاخي آنان بر آتش اين معرکه و مهلکه، ما را بر آن داشت تا با استفاده از تئوري­هاي انقلاب، اين اتّفاق ثقيل الهضم و کثير الوجوه را تحليل و تبيين نماييم. آن چه در ادامه آمده، نگاهي جامع الاطراف به اين رخداد فربه و پر دامنه  است و رجاء واثق آن است که اين مکتوب مقبول درگاه ارباب معرفت واقع شود.

 

تحليل مارکسيستي:

احسان طبري

"يا سوسياليسم يا بربريّت"

آن عالم زمانه و آن درّ يگانه-کارل مارکس(رضي الله عنه)- که براي اوّلين بار در صد و چهل و اندي سال پيش در نزديکي مرز اتريش اين بحران خانمان برانداز ليبرال سرمايه داري را پيشبيني کرده بود و هم صدا با امّت حزب الله و هميشه در صحنه-هاي مستهجن- نابودي ليبرال دموکراسي را به عين عنايت و درايت ديده بود، پارادايمي را درانداخت که با تشبّث به آن مي توان به سادگي اين رويداد به ظاهر غريب و مردم فريب را تبيين نمود. آري زيربناي اين حمايت را بايستي در اقتصاد جستجو کرد. دکتر سروش(لعنت الله عليه) - که در اوايل انقلاب با مارکسيسم مترقّي سر ستيزه داشت-  اکنون در شرايطي از شيخ اصلاحات حمايت مي­کند که از سويي شعار پنجاه هزار تومان ماهانه­ي شيخ را از ياد نبرده و از سوي ديگر بحران اقتصادي غرب، زندگي سروش مغالطات را که در امريکاي امپريالستي و در ذيل لواي سياه بورژوازي کثيف روزگار مي­گذراند، سخت در تنگنا قرار داده به هر حال، دريافت ماهي 50 دلار به عنوان ادرار هم که شده در اين وانفساي رکود و بحران از هيچ بهتر است و در مثل آمده است که "کاچي به از هيچي". خدا بده برکت!

 

 

تحليل اسلامي:

حسن رحيم پور ازغدي

اسلام پيروز است / غرب و غرب نابود است!

اتّفاقات چند سال گذشته و اصطکاک سروش با دوستان روحاني خود- اخوي رييس مجلس، حجّت الاسلام بهمن پور، حضرت آيت الله سبحاني و ... –  از سويي و احتمال تکفير و ترور وي از سويي ديگر، موجب شده تا دکتر با حمايت از تنها کانديداي روحاني حاضر در صحنه­ي انتخابات، عينک رسوبات غربي را از باصره خود بردارد و به آغوش گرم و نرم اسلام عزيز بازگردد. و حال که از رازداني و روشنفکري طرفي نبسته، يک دمي هم خدمت دين و دينداري کند و در دفاع از روحانيت نيز چند صباحي دفتر ايام عمرش را قلمي کند که شاعر فرمود:

"عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگو!"

توسعه­ي نامتوازن:                                                

 زيزيگولو

 

از آن جايي که توسعه­ي سياسي با توسعه­ي اقتصادي بايد توازن داشته باشد، شيخ اصلاحات که در ثروت گوي سبقت را از ساير کانديداها ربوده، داراي بيشترين پتانسيل براي توسعه­ي سياسي است که در عين حال، توازن وضعيت را نيز حفظ خواهد نمود. البتّه يکي از نقدهايي که به اين تبيين وارد شده و اتفاقاً در خور توجّه و تامّل هم هست، تذکار عدّه­اي از صاحب نظران بر اين نکته مي­باشد که اصولاً ايران در دولت احمدي و معجزه سبحاني توسعه­اي ندارد که عدم توازن ايجاد شود! در پاسخ امّا گروهي بر اين عقيده پاي مي­فشرند که حتّي اگر از توسعه سياسي و اقتصادي و فرهنگي و هنري و علمي دولت –ان شاء الله- مستعجل فعلي هم چشم و گوش و حلق و بيني بپوشيم، با توسعه زباني چه کنيم و چگونه آن را نفي نماييم؟! در اين جا ضمن تقدير از شير زن دولت نهم به خاطر اين توسعه، لکن از آن جا که در روايت آمده: استر ذهبک و ذهّابک و مذهبک، بنده در باب شئون و اطوار اين توسعه زباني بيش از اين قلم فرسايي نمي­کنم که در مثل آمده: "زبان سرخ سر سبز مي­دهد بر باد!"

 

 

نظريه­ي توطئه:

دايي جان ناپلئون

"کار کار انگليسي­هاست!"

سروش در واقع طرفدار پر و پا قرص و شربت مير حسين بوده و براي مصون نگاه داشتن وي از تخريب احتمالي ناشسته رويان و ناسزاگويان جناح مقابل -از فاطي شون گرفته تا پيام وابومسلم و...-  در حقيقت از پشت به شيخ خنجر زده و ثابت نموده که واقعاً پدرخوانده­ي اصلاح طلبان است و آن هم از جنس مايکل کورلئونه! ضمناً براي اطمينان از توطئه پنداشتن اين رويه نبايد از تحصيلات پنج ساله سروش در انگلستان غافل بود!

منحني j:

جيمز ديويس

با دادن شعارهاي گزاف انتخاباتي، سطح توقّعات مردم با شيب ثابتي از شخص رييس جمهور افزايش يافته و اگر وي پس از رسيدن به مقام شامخ رياست جمهوري، اهل سازش و محافظه کاري باشد و عقب نشيني نمايد، منحني عمل به وعده­ها از منحني توقّعات مردم فاصله گرفته و مردم را منزجر خواهد نمود. بنا بر اين بايد به دنبال کانديدايي بود که مرد عمل بوده و يک دنده باشد و لذا دکتر از بين شيخ و مير، شيخ را برگزيده!

 

و نهايتاً توصيه­ي انتخاباتي دکتر سروش به کرّوبي از زبان مولانا:

سال­ها مر خواب را گشتي اسير / يک شبي برخيز و دولت را بگير!

 

برگرفته از سايت آي طنز:  http://www.itanz.com/2009/04/post2.php

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 | موضوع: |
 بهجت و سروش و مسئله اخلاق مدني
 

جدال "روشنفکر" و "راوی"

در این چند روزه مرگ آیت الله بهجت و نامه سروش به دولت آبادی مساله اخلاق را بار دیگر مطرح ساخته است. آنچه من می خواهم بگویم ساده است: با همه احترامی که برای بزرگانی مانند آیت الله بهجت دارم و اصولا هر نفس زکیه ای را در هر دین و مرامی بزرگ می دارم معتقدم تاثیر کسانی چون او بر جامعه ما قابل توجه نیست سهل است چه بسا تاثیرات منفی هم دارد از این باب که می تواند در نقش مروج خرافه عمل کند. چرایش قابل بحث است اما کوتاه اش اینکه جامعه امروز به استوانه هایی مانند آیت الله بهجت به عنوان الگوهای اخلاق روزمره نمی نگرد. آنها مردان پاکیزه نفس بلندمرتبه ای هستند که دیگر نقش شان را در جمعیت و جامعه دین زدایی شده و عرفی و گرفتار دروغ های درشت حکومت از دست داده اند. نقش آنها حداکثر در حلقه های کوچک زهد و ورع و تصوف شرعی محدود می شود با شاگردان و پیروانی اندک. اما جامعه نمی تواند به دلایلی که جای تفصیل دارد با آنها رابطه برقرار کند.

چشم جامعه امروز به کسانی است که رنگ امروز هم داشته باشند و با مردمان در نشست و خاست باشند و با ابزارهای نوین ارتباط آشنا و درگیر باشند. چهره های آشنای این نسل باشند. بنابرین به طور طبیعی کسانی الگوی اخلاقی جامعه می شوند که بیشتر دیده می شوند. حساب اهل حکومت با همه ادعاهای اخلاقی شان جدا ست. متخلق هاشان مانند لاریجانی طرفدار قصاب های آدمخوار می شوند و بی اخلاق هاشان مثل مرتضوی بدرسمی را چنان از حد می گذرانند که مدیران ارشدشان سعی می کنند آنها را مدتی از انظار دور نگه دارند تا بلکه فراموش شوند. اما باز هم چون تاب مستوری ندارند و رسمی جز خوشخدمتی نمی دانند شاخ و شانه می کشند و خود می نمایند و زحمت خلق می دارند.

می ماند آدمهایی مثل سروش و دولت آبادی. دولت آبادی با وجود نثر عالی و داستانگویی مثال زدنی مرد اخلاق نیست. اخلاق اش - و اینجا نظرم به اخلاق اجتماعی است و نه فردی- حداکثر ادامه همان رسم و بی رسمی های روشنفکران ادبیات پرداز ما ست که کمتر از تنازع بیهوده خالی است. اما کسانی مانند سروش بحق مورد توجه هزاران هزار جوان و میانسال سابقا جوان اند چون به نظرشان می رسد که کسی چون او که مدعی علوم دینی و عقلی است و مردی جهاندیده است و دم از اخلاق کاشانی و غزالی و ادب حافظ و مولوی می زند لاجرم می تواند به ما نشان دهد که چگونه می توان در جهان نو زیست و اخلاقی و مدرن زیست. اما سروش کارنامه اش اگر در حرف و کلام و ادعا رنگین باشد در عمل سخت ساده و ابتدایی و فقیرانه و سیاه و سفید است. سروش در دو نامه اخیرش یکی به مراد فرهادپور و این یکی به محمود دولت آبادی به همان چاهی سقوط کرده است که دیگران را بدان متهم می دارد. من تفصیل نمی دهم. اما چند سالی پیش این را در سروش دیده بودم که به سوی فرعونیت و استخفاف و ولایت-رعیتی و سلطان-رمگی می رود. همانجا شب که به خانه آمدم یادداشتی نوشتم و با او وداع گفتم.

سقوط سروش از مرگ بهجت دردناک تر و خطرآمیزتر است. چه اگر گروه کوچکی به بهجت چشم می داشتند و توقع خود را از او بر آورده می دیدند گروه بسیار بزرگی چشم امید و احترام و اسوه گونگی به سروش می داشتند و از او ناامید شده اند.

اینهمه گفتم تا یک نکته بگویم. آیا بعد از سروش باید از اخلاق ناامید بود؟ باید ناامید بود از اینکه کسی پیدا شود که قواعد زندگی در جهان امروز را بشناسد و در زندگی و رفتار خود نشان مان دهد تا بدانیم زیستن مدرن و اخلاقی ممکن است؟ سقوط سروش به نظرم نشان دهنده بن بست نوع اخلاق واعظانه ای است که او آن را نمایندگی می کرد. اخلاقی که با همه نکاتی که از سنت آموخته اما در مواجهه با اخلاق زیستن در شهرهای امروز و با رسانه های امروز یک نکته را ندانسته و همان او را بر باد می دهد مثل صد نکته که نحوی دانست و شنا ندانست.

ناامیدی نسل ما و جوانترها از سروش و دور از دسترس بودن و کهنه بودن اخلاق بهجتی به نظرم راه های تازه ای پیش پای ما می گذارد. و چشم ما را باز می کند تا نمونه های عالی اخلاقی را در سروش فاضل و ادیب و فیلسوف و یا بهجت عارف و زاهد و صاحب کرامات نجوییم. اخلاق مورد نیاز ما را خوب که نگاه کنیم شاید کسانی نمایندگی می کنند که نام بزرگی در ادب و عرفان پژوهی و صاحب سلوکی نیستند اما شجاعت سیاسی و زیستن مدنی دارند و صراحت بیان رای خود و حفظ حرمت دیگران را توامان دارا هستند. نمونه هایی مانند احمد زیدآبادی و عماد باقی و عباس عبدی و شادی صدر و شهلا لاهیجی و مانند ایشان - که کم نیستند اما از این منظر به آنها و تاثیرات شان کمتر توجه شده است- به آنچه ما به عنوان نمونه اخلاقی شهروند امروز نیاز داریم نزدیک ترند. کرسی اخلاق داشتن و مقامات عرفانی طی کردن لزوما به معنای صلاحیت اخلاقی برای الگو شدن در زیست شهروندی نیست. ادعا هم که تکلیف اش پیشاپیش معلوم است چه احمدی نژاد باشد یا شریعتمداری چه حداد عادل باشد یا لاریجانی. فراتر بروم و بگویم در میان مردم عادی و جوانان تحصیلکرده امروز آنقدر نمونه های خوب و ساده و فروتن و خوشفکر و خردورز و بی اعوجاج و تفرعن و میل به استخفاف می توان یافت که به ما می گوید زمان غولها به سر رسیده است. همه آنها هم که در دوره ما نعره های غول اسا سر می دهند و ادعاهای شگفت می کنند در آخر آدمهایی بس بسیار عادی اند که به دلیل همین ادعاها باید آنان را مبتذل دانست حتی. دوره ادعاهای بزرگ و آدمهای غول آسا به سر رسیده است. اهل ادعا یا سقوط های پر سر و صدا می کنند یا کاریکاتورهای بدریختی از غول چراغ جادو می شوند. من کلاه ام را به احترام اخلاق شهروندان آداب دان که ادعای برگزیدگی هم ندارند بر می دارم و در تشییع جنازه ادعاهای گوش-کر-کن مدعیان برگزیدگی و نظرکردگی شرکت می جویم. 

منبع:

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 | موضوع: |
 اسرار الصعود فی بلاد المحمود!
 

 

اسرار الصعود فی بلاد المحمود!

یا رساله در دفاع از اباحه گری بازیکنان!

 

 

از آنجایی که برخی از سرمربیّان فوتبال کشور برای سجایای اخلاقی بازیکنان تحت امر خود اهمیّت فراوانی قائلند و برخی از کژروی­های آنان را برنمی­تابند، و اتّفاقاً یکی از این عزیزان هم تنها با اتّکا به دانش به روز خود و کارنامه­ی موفّق کهنش و بدون هیچ گونه رابطه­ای با مقامات بالا و پایین و راست، بر مسطبه­ی سرمربّیگری تیم ملّی کشورمان تکیه زده اند، برآن شدیم تا با آوردن دلایلی چند، ایشان را به متنبّه نموده تا ان شاء الله تیم ملّی نتیجه گرفته و سلب توفیق موجب عزا و عذابمان نشود!

اصولاً با نگاهی به تاریخچه­ی رقابت­های دهه­ی اخیر، درمی­یابیم که استقلال به عنوان موفّق ترین تیم، بیشترین رسوایی اخلاقی را فی ما بین بازیکنان خود داراست. ماجرای مرحوم مجاهد خضیراوی، مشت غیر ورزشی پرویز برومند، پارتی استقلالی­ها، بازی مختلط تمرینی و...، و در کنار آن صدرنشینی این تیم در لیگ امسال و یک دوره قهرمانی و چندین و چند افتخار درون مرزی و خارجی، گواهی قوی بر این مدّعاست. حال ببینیم چه سرّی در این معاصی است که پیروزی را با استقلال عجیب عجین نموده و توفیق را با تیم رفیق می­کند و چراست که لعن لاعنان و طعن طاعنان و تیر تزویر جانیان و فانیان و خامان و کم مایگان دراین زره­ی بِزِه، رخنه­ای ایجاد نمی­کند؟!

و امّا در باب فواید ارتکاب معاصی در فوتبال:

*فَشِن کردن مو و برداشتن ابرو: پر پیداست که این قبیل اعمال باعث زدوده شدن یا کنار رفتن موهای زاید شده و دید بهتری را برای بازیکنان به ارمغان می­آورد!

*ورق بازی: این بازی حافظه، کار گروهی و دقّت بازیکنان را افزایش داده و اصناف تقلّبات مفید را به آنان می­آموزاند. فواید این بازی چنان است که بزرگ عارف قرن ششم در سفری به لاس وگاس سروده:

"خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش **** بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر"

*شرب خمر: این عمل به شدّت انرژی زا بوده و به علّت از خود بی خود کردن بازیکنان، باعث می­شود تا تحت تاثیر جوّ ورزشگاه قرار نگیرند.(تنها در بازی­های خارج از خانه توصیه می­شود.) شاعر در مورد مسکرات(آب شنگولی) می­فرماید:

"ساقی بده آن آب روان پرور ما **** آن آب روان پرور چون آذر ما

ما از سر این آب نخواهیم گذشت **** صد بار اگر بگذرد آب از سر ما"

و ایضاً:

"آب انگور نکو خور که حلال است و مباح **** آب زمزم مخوری بد که حرامت باشد"

 

*روابط نامشروع(اعم از جنسی و نقدی!): واضح و مبرهن است که مرتکبان این عمل منافی عفّت کم کم دچار بی غیرتی شده و در برابر فحش­های ناموسی بازیکنان حریف بی تفاوت خواهند شد و خطر اخراج شدنشان کاهش خواهد یافت.

 

آتبین محبّتی

     

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | موضوع: |
 کودکی مردان بزرگ 4
 

 

 

فرد مورد نظر به سال 1315(ه م!) در شهر شاعر پرور و پر رمز و راز شیراز دیده به جهان گشود. پدرش "بها الدین محمد" از تجار دست و دل باز و اصالتاً اصفهانی و مادرش اهل کازرون بود. از آن جایی که در بدو تولد زبان کوتاهی داشت، خیلی زود به "غیب الّسان" مشهور گشت که بعد ها به تدریج واژه ی "لسان الغیب" عمومیت پیدا کرده و جایگزین آن شد. پیرامون حافظه ی او نقل های زیادی صورت گرفته. از جمله در کتاب "تاریخ ایران" کمبریج آمده است که وی لحظه تولد خود را به خوبی در یاد داشت و حتی تصاویر کاملاً واضحی را از زمان جنینی برای نزدیکان خود نقل می کرده! اخیراً شرکت معتبر ماکرو سافت مقدار حافظه او را چیزی در حدود 400گیگا بایت تخمین زده است.

باری، دوران کودکی او تقریباً مصادف بود با حاکمیّت لیبرال ها و سکولارهای مغول و در نتیجه بی عدالتی های بسیار، تورّم لجام گسیخته و بی کاری مفرط. در نتیجه، نامنبرده از اوان کودکی مجبور شد برای امرار معاش خود به کارهای خلافی از قبیل تولید و توزیع مسکرات(آب شنگولی از نوع حبه انگوری!) و مواد مخدر و مخدره! در دبستان محل تحصیلش روی بیاورد. از دیگر مشاغل کاذب وی می توان به کف بینی و فال گیری در جمع خانواده های اعیان و اشراف اشاره کرد. از دیگر معاصی وی باید به داستان دوستی با دختر همسایه(شاخه نبات) اشاره نمود که به سرعت شهره شهر شد و داستان های لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و فرهاد! را تحت شعاع قرار داد. علی رغم اتکاب این جرائم، به دلیل رندی خاصی که داشت، هیچ گاه از سوی اولیای مدرسه در مظان اتهام قرار نگرفت و مجازات نشد. وی برای توجیه درآمد خود، برخی اشعار طنز خود را در نشریات فکاهی آن روزگار شیراز به چاپ می رسانید تا کسی معترض و متعرضش نشود. البته برخی از منابع، رفاقت دیرین وی با "پسر شجاع"(پسر "شاه شجاع" حاکم وقت شیراز) را در عدم مجازاتش دخیل می دانند. شایان ذکر است که وی برای "فرار به جلو" چهره یک منتقد اجتماعی را به خود می گرفت و فضای آن روزگار را مورد نقد پست مدرنیستی قرار می داد. از زندگی او پس از سال های دبستان، اطلاعات متقنی در دست نیست.

آیا می توانید حدس بزنید که او کیست؟

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 | موضوع: |
 شوکران اصلاحات!
 

به نام آمون 

 

سخنی با علّامه­ی عصر و عزیز مصر؛

زمانه­ی غریبی است. حضرت یوزارسیف(ع) که گویا با بنگاه بانگ و رنگ سر و سرّی نیز دارد، در آستانه­ی سال نو، از آستین خود مار ریا بیرون آورد و خوان تزویر در خانه­ی تخدیر گسترد و با پروپاگاند بی مانندش از راقم این ستور چهره­ای موهن و موحش در حافظه و باصره­ی مردم ساخت و به تخریب چهره­اش پرداخت. و اکنون مدّت مدیدی است که "آنخ ماهو" به حکم عسس در کنج محبس نشسته است و لقمه­ی اندوه از سفره­ی تنهایی برمی گیرد و در دهان صبر می­گذارد و به خرقه­ی کرامت، عرق ستم از جبین اندیشه پاک می­کند. در همین راستا و به قصد قربت به آستان مبارک آمون همایون و اصلاح تفکّر "تکفیر مبنا"ی شما، قلم احتجاج برمی­گیرم و برادرانه شما را نصیحت می­کنم و امید می­برم تا مگر از مسیری که شما را اسیر خود نموده و جفاپیشگی با خلق و مستغرق شدن در باتلاق جنایت تا حلق خلاصی یابید و در خلسه­­ی آزادی، این شیر پیر را دعا کنید و مِن بعد پای مدّعا را به قدّ گلیم ادلّه دراز نمایید و بی هوده چهره­ی مریم مقدّس به خود نگیرید و کبّاده­ی پیامبری نکشید که سهراب سپهری می­فرماید:

" پشّه با شب زنده داري خون مردم مي خورد/ زينهار از زاهد شب زنده دار انديشه كن"

امّا لبّ لباب دفاعیات بنده:

*عالیجناب! در سنّت و سیره­ی پیامبران راستین، همکاری با جبّاران و خونخواران تاریخ دیده نمی­شود؛ شما همراهی نزدیک با فرعون زمانه-جناب آخناتون- که جدّ بزرگوارتان موسی نبّی با هم صنفانش در افتاد، چگونه و با چه منطقی توجیه می­کنید؟!

*حضرتعالی در روز محاکمه­ی من و یاران وفادارم با تمسّک و تشبّث به بینا و برنا نمودن بانو زلیخا-این ضعیفه­ی فاسد العقیده- و احساسی نمودن فضای بیدادگاه و اشک­های تمساح جیره خواران معلوم الحالتان سخیفانه سعی نمودید پیامبری خود را القا کرده و بقبولانید و وقتی فراست ما این فرصت را از شما گرفت دست به دامان فحّاشی و هتّاکی و دهن چاکی شدید و پاک فراموش کردید که "الفُحشُ و تَفَحُّشُ لَیسا مِنَ الاِسلام". از صفاتی که در آن کارزار به ما منسوب نمودید، کافر و مشرک بود! عجبا و حیرتا! کسی که کافر است، دیگر مشرک نتواند بود و فاصله­ی پر ناشدنی شرک و کفر و ناممکن بودن تجمیع این دو بر احدی پوشیده نیست. چگونه کسی که ادّعای پیامبری می­کند، فرق ساده­ی این دو را نمی­داند؟! در ثانی، آیا صرف انجام امور محیّرالعقول ضامن پیامبر بودن اشخاص است؟ آیا اگر اکنون امثال "دیوید کاپرفیلد"ها ادّعای پیامبری کنند، مردم باید به آنان ایمان آورند؟! مع الاسف باید بگویم که با استدلال شما، پاسخ به این سوال مثبت است! آری تخته کردن باب عقلانیت و تخطئه نمودن تفکّر دگر اندیشان شما را در چاه ظلمت فرو کشیده و انتخاب این شیوه­ی سقیم، شما را از سلوک صراط مستقیم باز داشته و عزا و عذاب روحانیون معبد آمون و بل هر انسان آزاده­ای را موجب شده است. به راستی چه چیز پیامبر بودن پیامبران را اثبات می­کند؟ می­توانید معیار با عیاری ارايه دهید تا مشکلات این چنینی پیش نیاید؟

*نقل است که شما برای بازداشت موقّت بنیامین و کشاندن پدر به مصر، به دروغ و تهمت متوسّل شده اید-اسناد این اتّهام تماماً در آرشیو صدا و سیما موجود بوده و به زودی روی آنتن خواهد رفت!-. حال پرسش این حقیر فقیر از عزیز عظیم الشّان مصر این است که مگر دروغ گفتن فی الذّاته قبیح و شنیع نیست؟ چطور پیامبر خدا به خود اجازه­ی ارتکاب این گناه کبیره را می­دهد؟! به راستی به من حق نمی­دهید که این منکرات را از شما ببینم و مدّعایتان را مورد تشکیک قرار دهم؟ البتّه در مقام دفاع شاید بگویید به امر خدایتان زبان به دروغ گشوده اید. در پاسخ باید یادآور شوم که این سرکنگبینی است که صفرا خواهد فزود و فوق اخلاق دانستن خداوند طوفان­های سهمگینی را سبب می­شود که برای پناه جستن از تگرگ تخریبشان باید به هزار و یک سوراخ توضیح و توجیه خزید. خداوند فوق اخلاق به راحتی می­تواند به پیامبران خود دروغ بگوید و آنان را به اقسام کرشمه­ها بفریبد و به وعده­هایش عمل نکند. این تصویر کجا و ادّعای حقّانیت دین مُنزَل از ناحیه­ی باری کجا؟!

جناب یوزارسیف! آن را که خانه نئین است، بازی نه این است. رجاء واثق آن است که شما و کارگزاران سلحشورتان در پیشگاه وجدان بیدار و آگاه افکار عمومی پاسخ­های درخور و مقنعی داشته باشید.

 

دست همه­ی زنجیربافان در زنجیر باد!

آنخ ماهو، تپس، زندان اوین، بند 666، فروردین 3388 قبل از میلاد!

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 | موضوع: |
 كودكي مردان بزرگ 3
 

 

 

 

فرد مورد نظر به تاریخ 1/1/1348 در شهر زیبا و ورزشکار پرور اردبیل به دنیا آمد. وی از بدو تولّد، طبیعتی عجیب داشت. به شهادت مسئولین بیمارستان محلّ تولدش، قدّ او در زمان به دنیا آمدن حدود 150 سانتی متر بوده است که بلافاصله در کتاب رکوردها((گینس)) به ثبت رسید و به اعتراف شاهدان عینی، "جِین وبِستِر" ایده­ی نوشتن رمان ماندگار "دایی لنگ دراز" را که بعدها نامش به "بابا لنگ دراز" تغییر پیدا کرد، از او گرفته بود! وی از همان عوان تولّد در برابر انواع و اقسام تعویض­ها از جمله تعویض پوشک مقاومت می­کرد و بدان تن نمی­داد. در برخی منابع معتبر از جمله تاریخ بیهقی نقل است که در سه روزگی، بر سر سهمیه­ی شیر خشک((در برخی منابع "سِرِلاک!")) با نوزاد بقل دستی اش به زد و خورد پرداخت و با ضربه­ی سری جانانه، بینی طرف را شکست و او را منهدم و مزمحل نمود! و اینچنین بود که استعداد شگرفش در زدن ضربات سر کشف شد.

در پنج سالگی و با وجودی که تقریبا تمام کلمات فرهنگ معین را از بر بود، هنوز "خداحافظی" را یاد نگرفته بود! و این بهت و حیرت اطرافیان و آشنایان را به همراه داشت. وی چندی بعد، تحصیلات خود را در دبستان "شریف" آغاز نمود و در این راه از خود کارنامه­ی خوبی به یادگار گذاشت. با وجود این که معلّم ورزشش او را برای والیبال و بسکتبال در نظر داشت، وی به ورزش مفرّح فوتبال روی آورد و در اندک مدّتی به مقام کاپیتانی تیم منتخب دبستانش رسید. پست او مهاجم بود که از قضا با روحیاتش نیز سازگاری بی نظیری داشت.

وی در این دوران الگویش بازیکنانی چون "یان کولر" و "پیتر کراچ" بودند و با "پروین اعتصامی"، "دیگو مارادونا" و پسر "ابوالقاسم فردوسی" میانه­ی خوبی نداشت!

وی در نهایت، هنگامی که در سال آخر دبیرستان بود، با جهد و جهاد بسیار توانست کلمه­ی "خداحافظی" را یادگرفته و از تیم منتخب دبستانش وداع کند! امّا در حدود دو سال پس از آن به عنوان سرمربی به این تیم بازگشت. از آن موقع تا به حال خبری از وی در دست نمی­باشد.

آیا می­توانید حدس بزنید که او کیست؟

 

 اين مطلب در تاريخ ۱۵ اسفند ۸۷ در جريده ي جليله ي قدس، به زيور طبع آراسته شد.

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 | موضوع: |
 كودكي مردان بزرگ(2)

 

 

در سال 1322 (ه ش) در شهر اردكان واقع در استان يزد چشم به جهان گشود. او از اوان كودكي به گفتگو بسيار علاقه نشان مي داد. اين علاقه وافر برخي اوقات حالت افراطي به خود مي گرفت؛ حتي هنگامي كه گرسنه مي شد، به جاي گريه كردن، با مادرش گفتمان كرده و مطالباتش را با او در ميان مي گذاشت!
در كودكي عادتهاي عجيبي داشت. اگر بر سر موضوعي بين او و بچه هاي محل تنش و چالش ايجاد مي شد و طرف مقابل گريبان او را مي گرفت، او ضمن اجتناب از مقابله به مثل، سعي مي كرد با چنگ زدن به شعار «زنده باد مخالف من» باب ديالوگ و گفتگو را باز نگه دارد يا در چهارشنبه سوري كه همه كاغذ و چوب را آتش مي زدند و مي سوزاندند، او فرصت سوزي مي كرد! و هنگامي كه والدينش او را از مخاطرات بازي با آتش بيم مي دادند، به آنان مي گفت:«ايستاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم!»
وقتي پا به مدرسه گذاشت، بچه هاي كلاس از مداد لاي انگشت گذاشتن ها و تكاليف سنگين اولياي مدرسه ناراضي بودند و دوست داشتند كه زمان درس تعليمات مدني شان افزايش يابد.[تعليمات مدني همان درسي بود كه در آن آقاي هاشمي قصد داشت از كازرون به نيشابور برود ولي در ميانه ي مسیر قطارش از راه ماند!]
وي با ديدن اين علايق و سلايق، آن ها را به عنوان شعار انتخاباتي خود برگزيد و در انتخاباتي كه براي تعيين نماينده كلاس برگزار شده بود، بار نخست با 20 رأي و بار دوم با 22 رأي به عنوان نماينده كلاس برگزيده شد.
وي در روزهاي آغازين تصدي نمايندگي خود، با شعار «گفتگوي كلاسها» نظر مثبت كلاس هاي ديگر را جلب كرد. در داخل كلاس نيز با دادن مجوزهاي متعدد براي روزنامه ديواري، فضا را براي تضارب آرا مهيا نمود. اما در اين مدت دشمنانش دست روي دست نگذاشتند و به شكلهاي مختلف مخل كارهاي او شدند. روزنامه هاي ديواري را پاره كردند و طرفداران او را مورد ضرب و شتم قرار دادند. يك بار يكي از دوستان نزديك وي را كه «سعيد» نام داشت، گير آوردند و حسابي كتك زدند، به گونه اي كه او فلج اطفال گرفت و تا مدتها بستري بود !چندي بعد يكي ديگر از دوستان قديمي و صميمي اش را كه «عبدا...» نام داشت، مدتي در زير زمين مدرسه زنداني كردند. و اين گونه بود كه او نتوانست به وعده هاي خود جامه عمل بپوشاند. اما پس از يك دور استراحت دو مرتبه تصميم به شركت در انتخابات گرفت كه از اين مرحله از زندگي وي اطلاع دقيقي در دست نيست...
آيا مي دانيد او كيست؟

 

اين مطلب در روزنامه ي قدس پنج شنبه ۲۴ بهمن ۸۷ به طبع رسيد.

براي خواندن كودكي يك بزرگ مرد ديگر برويد به:                                                                

http://atbinonline.blogfa.com/8602.aspx

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 | موضوع: |
 یار مهربان 2

 

این هم ادامه ی  معرفی کتاب های خواندنی و آموزنده برای دوستانی که سودای نمایشگاه کتاب تهران را در سر می پرورانند:

نام اثر

نام نویسنده

بابا لنگ دراز

علی دایی

غزلیات شمس

ماشا الله شمس الواعظین

اسطوره ی چارچوب

بهزاد غلامپور!

قصّه ی ارباب معرفت

محمّد فردین

تذکرة الغافل و ارشاد الجاهل

سردار رادان

تهوّع

رزا منتظمی

از لنین تا پوتین

علی کفّاشیان

مقدّمه ای بر منطق جدید

پروتاگوراس

 حدیث بندگی و دلبردگی

یوزارسیف!

ما و اقبال

لوک خوش شانس!

آمار و احتمالات کاربردی

علی پروین

آزادی مجسّمه

پدر ژپتو

 احیاء العلوم

علی کردان

نهاد نا آرام جهان

محمّد خردادیان

حدس ها و ابطال ها

محمود احمدی نژاد

 

این نوشته در شماره ی دی ماه ماهنامه ی طنز ستون آزاد به زیور طبع آراسته شد.

لازم به ذکر است که کتاب های"زبان باز" شاهکار (بی)ادبی جاودان سرکار خانم دکتر فاطمه رجبی هنوز موفّق به اخذ مجوّز از وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی نشده است. در صورت هر گونه تغییر در این رویه، شما را آگاه خواهیم کرد. منتظر سری سوم باشید!

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در دوشنبه سی ام دی 1387 | موضوع: |
 حکمت ایمانیان، حکمت ایرانیان!
به این خبر توجه کنید:

"...آیات اولیه سوره قمر حاكی از این است كه ماه در گذشته شكاف عظیمی برداشته و دو نیم شده است و عكس‌هایی كه توسط فضانوردان موسسه ناسا از سطح كره ماه گرفته شده است شكاف‌هایی را بر روی این كره نشان می‌دهد كه وقوع این معجزه عظیم را اثبات می‌كند..."

منبع خبر: http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=349300

 

 

بنا ندارم وارد بحث دینی یا تاریخی قضیه شده و این سطور را در رد یا قبول اصل قضیه قلمی کنم. چرا که به اندازه ی کافی در مورد تفسیر متین متن و همین طور اقوال و اسناد تاریخی مربوطه دانش ندارم.

امّا قصدم از نوشتن این یادداشت، یادآوری یک قانون ساده ی منطقی است. افرادی که آشنایی ولو اندک با منطق دارند، به خوبی می دانند که اگر داشته باشیم:

P آن گاه Q

و Q

بدیهی است که نمی توان نتیجه گرفت: آن گاه P

 به عبارت دیگر و به قول منطقییون، این همان مغالطه ی "وضع تالی" است. به بیان ساده تر اگر همان جمله ی معروف را داشته باشیم که: "اگر باران ببارد، زمین خیس می شود"، حال لبّ کلام و جان پیام این است که به فرض خیس بودن زمین، می توانیم نتیجه بگیریم که "پس باران باریده است"؟ و این جاست که حتّي یک كودك دو ساله(به فرض تكلّم!) هم می تواند بگوید که نه! شاید کسی با شلنگ آبپاشی کرده باشد! به همین راحتی، به همین خوشمزّگی، پودر کیک رشد!

از اين نكته ي فاخر و فربه هم که بگذریم، معلوم نیست که پس از تلاش های شبانه روزی فیلسوفان علم نسل سوّم و چهارم (پوپر و لاکاتوش، کوهن و فایرابند و دوستان جلیل دیگر!) چرا همچنان عدّه ای از خدا با خبر! در نیافته اندکه علوم تجربی نمی تواند حکمی را اثبات کند؟

با این اوصاف، آیا نکو تر نیست که جامی از پند چون قند سعدی بنوشیم و جامه ی منطق بر الفاظ خود بپوشیم؟

نباید سخن گفتن ناساخته **** نشاید بریدن نینداخته

کمال است در نفس انسان سخن **** تو خود را به گفتار ناقص مکن

سخن تا نگویی بر او دست هست **** چو گفته شود یابد او بر تو دست

به دهقان نادان چه خوش گفت زن **** به دانش سخن گوی یا دم مزن

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در جمعه بیستم دی 1387 | موضوع: |
 
 
بالا
mowj.ir